روح بزرگ کتاب....

عکسی که مشاهده می کنید تابلویی است که در ورودی یک مغازه کتاب فروشی در بلاد کفر کشور آمریکا نصب شده است (ترجمه آن را در زیر بخوانید) :

در ساعات کاری هر یک کتاب 50 سنت و هر 5 کتاب فقط 2 دلار.
اگر مغازه بسته بود با خیال راحت کتاب مورد علاقه خود را بردارید و بعدا مبلغ آن را با من حساب کنید.

همیشه و هرلحظه: اگر احساس کردید که به کتابی نیاز دارید و نمی توانید هزینه آن را پرداخت کنید هیچ اشکالی ندارد. کتاب را به عنوان هدیه بردارید.

 

داستان چهار فصل زندگی....

 
مردی چهار پسر داشت.
آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. 
پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.»
پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» ....ژ
 
ادامه نوشته

وصیت مرد به زن و اجرای آن ...

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود می کرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود.تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است. بنابراین در لحظات آخر، همسرش را نزد خود خواند. از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که تمامی پول هایش را داخل صندوقی گذاشته و در کنار جسد وی در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند. همسرش در حالی که با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع می نگریست، قسم خورد که به قولش وفا کند.

                                                                                                                                                                                                                                                            ادامه مطلب روازدست ندید!!

ادامه نوشته